این روزا
سلام .دوستاي گلم خوبين ؟خوشين ؟ دماغتون چاقه ؟؟
![]()
يكبار ديگه دوست دارم از بهترين خاطراتم در كنار عشق عزيز و دوست داشتني خودم براتون بگم
،نمی دونم چرا هربار که می بینمش عاشق ترو بهش بيشتر وابسته میشم ،و دوست ندارم يه لحظه ازش جدا بشم. با ديدنش آرامش عجيبي بهم دست ميده ،احساس می کنم خدا برام بهترین را خواسته
وبابت این عشق زیبا و مقدس از خدای بزرگم ممنونم
دوشنبه شب بود شهرام بهم اس داد .بدون مقدمه گفت مرخصي و برا فردا گرفتم منم خوشحال شدم در حد تيم ملی

روزي كه قرار بود همو ببينيم ،اومد شركت دنبالم ،
وقتي ديدمش وایییییییییییییییییییی مثل همیشه نفس و عاشقانه شده بود
،خوشگل و دوست داشتني
.واي انگار خدا تو كره خاکي كسي دل نشين تر ازش نيافريده !!
يه حسي غريبي داشتم حس مي كردم يكي مي خواد منو شهرامو از هم جدا كنه . حس مي كردم آخرش نمي تونيم به هم برسيم
منم يه جوريم كه وقتي ناراحت ميشم ميريزم تو خودم طوري از ظاهرم هم پيداست ،ونمی تونم حفظ ظاهر بکنم،نمي تونم چه حسيه وقتي يه مدت نمي بينمش چرا اين حسا رو پيدا ميكنم ![]()
وقتي علت ناراحتيم و پرسيد منم بهش گفتم . دستمو گرفت تو دستش .خيلي باهام حرف زد
.گفت ما رو هيچكي نمي تونه از هم جدا كنه تو ماله مني ،منم مال توم،نمي ذارم هيچكي ما رو از هم جدا كنه ،وقتي باهام حرف مي زنه خيلي آروم ميشم !!
هيچ جا و هيچ كس نمي تونه آرامش شهرام بهم بده خيلي بهش وابسته شده ام به طوري كه فكر نكنم بتونم بدون شهرام با آرامش زندگي كنم....
روز بعدم با هم تو پارك قرار داشتيم . کلی باهم نشستیم و صحبت کردیم وبرای آینده نزدیکمون برنامه ریختیم.خلاصه اون روز خيلي خاص بود .(مخصوصا برا شهرام )
.بعدشم من اومدم خونه .تا اگه اوضاع خونه خوب باشه شهرام بياد هم مامان و ببينه هم اينترنت مو درست كنه
.ساعت ۷:۳۰قرار گذاشتيم بياد خونه،اونم اومد
من خودم لوسم، وقتیم شهرام می بینم دیگه مثل بچه ۳ ساله میشم ،اون روزم اونقدر لوس شدم و ادا در اوردم که نگو .کت شهرام پوشیده بودم
به شهرام می گفتم از من عکس بگیر اونم حرف گوش کننننننننن داشت ازم عکس می گرفت ،مامان هم همش با اشاره چشم و ابرو می گفت زشته نکن منم بدترش می کردم
،شهرام هم اونقدر از لوس بازیای من خوشش اومده بود که می گفت همیشه کتت مو بپوش و خودتو برام لوس کن
.اون شب اصلا دلم نمي خواست از پيشم بره ،دست شو گرفته بودم ول کنش نبودم
اخرشم دیدم اگه بمونه دردسر میشه،یکی میاد می بینه، به زور رضایت دادم بره
بعد از اينكه ازهم جدا شديم.من داشتم نگاش می کردم
و وقتی از جلو ی چشمام دور شد. بهش زنگ زدم ،شهرام برگرد دوباره ببينمت بيچاره دوباه برگشت وقتی سرتا پاشو نگاه کردم به زور رضايت دادم بره ،بعد دوباره خودش زنگ زد با هم حرفيديم ولي بازم نرفته خیلی دلتنگش شدم .البته شهرام هم همين جوريه .اون هميشه ميگه من بيشتر از تو عاشقتم و من بيشتر بهش وابسته ام
در ضمن شهرامم ۴ كيلو چاق شده ![]()
از ته دلم آرزو می کنم همه عاشق ها زودتر به عشقشون برسند
کدام فرشته ی بازیگوش
نام من و تو را
در لوح سرنوشت
عاشق به هم
نوشت؟؟؟
پی نوشت : شهرام جونم دندونه شو عصب کشی کرده . دندونش درد می کنه .الهی بمیرم براش ![]()
جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.شب قبلش حنابندون بود و روز بعدش جشن تو تالار بود خوشبختانه جشن خیلی باشکوه برگزار شد با رقص عروس و داماد شکوهش صد چندان شد
و از هر چه نامردی بود نگذشتند، .تو حنابندون همه خاندانشون دعوت کردیم .در شان خودشون ندونستند و تشریف نیاوردند منم جایشون خالی نکردمو دور از چشم شهرام همش رقصیدم
.که داشت از حرص می ترکید 
.
.خیلی چسبید .عکسش و پایین گذاشتم
هر چی می گفتم عزیزم چه ته ؟چیزی شده؟ چرا اینقدر تو همی ؟
.موهاشو می کشیدم
.بعضی وقتا بهش میگم شهرام تو این زبون نداشتی چیکار میکردی
دیدم به صلاحمه تصمیم اخر رو بذارم به عهده خود شهرام ،تا حرفی برا ی بعد نمونه. چون نمی خوام فردا پس فردا سرم منت باشه که به خاطر تو از تحصیلاتم گذشتم .
.اصلا نمی دونم چی درسته چی غلط .فقط خسته ام ،خسته ..
........
،تو این مدت هیچ وقت جای خالیش و اینقدر حس نکرده بودم
ما همانيم كه بدان مي انديشيم