اولین دیدار ثنا با مادر شوهری
می خوام از روزی بگم ،مادر شوهر عزیز برای اولین بار امدن تا منو ببینند
۲ فروردین خواهر شوهری از شهرستان می اومد خونه مامیش، برای همین ۴ فروردین قرار گذاشتیم مادر و شوهر اینا بیان خونمون
عصر ۲ فروردین شهرام زنگید که ثنا مامانم اینا میگن اگه موافق باشین همین امروز بیایم خونه تون ( خب چه عجلهایه!!!!!)
منم اولش مخالفت کردم ،ولی بعد شهرام ساعت قرار و تغییر داد. ما هم کوتاه اومدیم
قرار شد ساعت ۹ شب بیاین ،به شهرام گفتم تو از همون اول نیا خونه و اخر سر بیا ،برای دیدن مامان
چون می خواستم در انتخاب لباسم آزادتر باشم
،خلاصه با هر جون کندنی بود حاضر شدیم
.یه ست لباس بادمجونی رنگ پوشیدم با یه آرایش خیلی ملایم
سر ساعت ۹ رسیدن اول مامامیش اومد تو ، یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد
، شوخی کردم
با هم دست دادیم و احوال پرسی کردیم ، با خواهر و خواهر زاده هاش روبوسی کردم ![]()
خواهرش که عید سال پیشم اومده بود خونه مون ، و چند بارم با خواهرم بیرون باهاش قرار گذاشته بودیم ،احساس غریبی باهام نمی کردیم ،مامان اینا خیلی زود باهام گرم گرفتن ، از همه چی حرف زدن به جز من و شهرام،
منم ساکت و آروم نشسته بودم ،
و مادر شوهر هر ۱۰دقیقه برمیگشت سمت من، سر تا پام و وارسی می کرد
،منم گاه یه لبخند کش دار تحویلش میدادم
، و گاه خودم و میزدم به اون راه
![]()
ولی بر خلاف تصوری که شهرام از مامانش تو ذهنم ایجاد کرده بود، مامانش خیلی خوب و با فرهنگ بود
، دیگه بعدها رو جلل خالق
،یه کیف تو روز مادر برای مادر شوهری گرفته بودم ، وقتی دیدم ازش استفاده کرده یه حس خوشایندی بهم دست داد
خلاصه ای از سخنان والای مامی شوشو :
می گفت برا من مهم اینکه خودشون تفاهم داشته باشن و تو خونه خودشون خوش باشن ،اگه دوست داشتن بیان به ما هم سر بزنند
شهرام که دور بر ساختمان بود ، خواهر زادش بهش زنگید که می خواهیم برگردیم ،بعد قطع گوشی، شهرام زنگید به گوشی من ، (گوشیم تو اتاق بود .خواهرم رفته برام بیاره )،حالا همه شش دانگ حواسشون پیش من بود که ببینند پشت خطیه شهرامه .من چه جوری باهاش حرف می زنم ،منم نامردی نکردم و به خواهرم گفتم تو جواب بده
، تا اونم تا جواب بده قطع شد ،حالا زنگیده به خواهر زاده اش میگه یکم صبر کنید منم بیام یه سلام و احوال پرسی کنم ،مامانش میگه نه زشته بگو نیاد
بالاخره زنگ خونه به صدا در اومد ، مامانم رفته استقبالش باهم گرم احوال پرسی کردند و منم بلند شدم رفتم تو اتاق که لباس عوض کنم ،پیش اونا اومده دم ورودی اتاقم ، میگه سلام خوبی، عیدت مبارک ( یکی می خواد بهش بگه پسره پرو مگه چند باره عید و تبریک میگن )
مامانش نذاشت بچه ام یکم بشینه برداشت با خودش بردش![]()
موقع رفتن نشون، شهرام وایستاده از پایین پله ها طوری نگاه میکرد که انگار ۱۰۰سال منو ندیده ،و دلش میخواد فقط نگاهم کنه و سیر نشه،
تا اینکه یکی صداش کرد،با اونا رفت
به گفته شهرام مامانش از ما خوشش اومده ،از مامان و خواهرم خیلی تعریف می کنه ولی حس مادر شوهریش اجازه نمیده جلوی روی شهرام از من زیاد تعریف کنه
با اومدن شهرام اینا به خونه مون فهمیدم بابام یه چیزای از رابطه منو و شهرام میدونه
ولی خیلی جزئی ،قبلا شک کرده بودم ولی هر چه از مامانم می پرسدم بابا چیزی میدونه طفره میرفت
، تا اینکه عید مچ شو گرفتم
، خدا نکنه برادرم چیزی بفهمه که بیچاره ام می کنه
دنبال بهونه برای بابا اینا و فامیل می گشتیم که مثلا عقد و ۲ و۳ ماهی عقب بندازیم، که با در گذشت مادر بزرگ عزیزمون این قضیه هم حل شد ، خدا روحش رو شاد کنه
، حالا همه فامیل یه جوری نگام می کنند که انگار با فوت مادر بزرگم عقد به هم خورده ، حالا اگه شهرام تو این ۲ و ۳ ماه نتونه خودش جمع و جور کنه ، پاک آبرو پیش همه میره
این روزا مامی شوشو خیلی حمایت می کنه و خیلی سفارشم و به شهرام میکنه، خدا کنه رابطمون همیشه خوب باشه
پ.ن:عاشقانه:شهرام عزیزم یکنفر در هـمین نزدیکــی ها
چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد..

ما همانيم كه بدان مي انديشيم