سلام

در خانواده مذهبی (البته نه مذهبی خشک )بزرگ شدم خانواده ام به ازدواج های سنتی پاپیبند است و و ازدواج های خانواده ما اغلب سنتی است ولی بر خلاف خانواده ام من از ازدواج های سنتی بیزارم  و همیشه دلم می خواست طرف مقابلم منو خودش انتخاب کنه نه خانوادش .ولی با این همه قبل از این به خاطر فرهنگ خانوادم یا اعتقادات شخصی خودم به کسی اجازه ورود به حریم خصوصی ام را نمی دادم بااینکه موقعیت های ازدواج خوبی دارم ولی معتقدم با یکی و دوبار برخورد نمی توان از کسی شناخت کامل پیدا کرد واز طرفی دختری هستم با روحیات خاص که در مدت زمان کوتاهی نمی توانم به کسی اعتماد کنم و ان هم در این زمان.در این دو راهی بودم تا این که به طور اتفاقی با شهرام آشنا شدم ابتدای آشنائی راغب نبودم هیچ احساسی از خود نشان دهم دوست داشتم سربلند از سنجش ها بیرون بیاید تا به راحتی قلبم را در اختیارش قرار دهم ( این بخشی از روحیاتم هست ) 

گفتمش : دل می خری ؟
برسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......

خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......