عشقم یادته روز اولی که بهم گفتی بریم بیرون اون لحظه یه حسی تو دلم گفت بروووو.... از شب قبلش فکر می کردم چی بپوشم و چیا بگم ..........اون شب خیلی خیلی سخت خوابیدم ... تمام مدتی که داشتم آماده می شدم و آرایش می کردم تو آینه خودمو نگاه می کردم می گفتم ثناااا یعنی تو آماده یه زندگی هستی ؟؟؟؟ و به این فکر می کردم که ممکنه تو چیا بگی........

بالاخره تو اس دادی که ساعت 6 بیا ،برای آخرین بار خودمو تو آینه دیدم و گفتم ثنااا امروز روزه تویه ، سوار ماشین که شدم دل تو دلم نبود ،برای ااولین بار تو عمرم برای قرارم دیر رسیدم

وقتی سرمو بلند کردم یه جووون خوشگل و خوش تیپ روبروم وایستاده بود باوووووووورم نمی شد خیلی دلربا تر از اونی بود که فکرش و می کردم باورم نمی شد تونستم دلش بدست بیارم ، روز جمعه 14 آبان 1389 به بعد شد همه زندگیم ،

این متن چند وقت پیش تو یه برچسبی نوشته بودم چسبونه بود رو دیوار اتاقم شهرام وقتی خوندش  رفت تو اون روزا ،واقعا واجبه بعضی وقتا از اوضاع اقتصادی و استرس زا و کار و خستگی دست کشید به این فکر کرد کجا بودیم و الان کجا هستیم

سلام بر دوستای نازنیم ، خوبین ؟؟؟ خوشین ؟؟؟ دلم برای تک تک تنگ شده بود

ما هم خوبیم خدا ور شکررررررر تقریبا نسبت به سال گذشته اوضاع بر وقف مراده و یه خبر تووووووووووپ ،بالاخره تالارو رزرو کردیم برای 29 تیر مصادف با سالگرد عقد و تولدم ،نزدیک خونه خودمون و یه تالار خیلی شیک که تازه افتتحاح شده

دل تو دلمون نیست می خواهیم هر چه زودتر روزای طلایی مون از راه برسه ولی از یه طرفیم خیلییییییی استرس دارم هنوز خیلی کارا مونده که باید انجام بدیم ،انگار 5 سال انتظارمون داره به پایان می رسه ، دوستای عزیزم دعا کنید همه چی خوب پیش بره ، دعا کنید از پس هزینه هامون بر بیایم

این مدت روزای خوب و بد زیاد داشتیم بد که نه خدا رو شکر ولی شهرام یه عملی داشت اون روزا خیلی برام سخت گذشت ،عیدم با خانواده شوشو رفتیم شمال و کرج خدا رو شکرررررر خوش گذشت ،دوست دارم اوضاع و احوال این روزمون اینجا ثبت شه ولی نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره

دوستون دارم بازم میام پیشتون