سلام بر دوستای همیشگیم خوبین؟؟؟؟دلم براتون خیلی تنگ شده .

این دو ماهی که برام گذشت به جرات می تونم بگن بدترین روزای عمرم بود ، دیسک عمله مامان ، روز عملش خدا می دونه چی بهمون گذشت ، خدا رو شکررررررر الان خیلی بهتره ، دعوت خوانواده شهرام برا مهمونی ،مامی شوشو پشت تلفن بازم همون حرفای تکراری شو تکرار کرد ، یه جوری حرف می زد انگار زمانه عهد بوقه ، منو با زمانه خودش مقایسه می کرد ، خلاصه بحث بالا گرفت و تلفن به روم قطع کرد ،برا مهمونی هم نیومدن ،با نیومدنشون غرورم زیر پاشون له کردن،خدا میدونه چی بهم گذشت ،مامان و بابام بیشتر رو مخم بودن ،میگفتن اینا نمی ذارن شما باهام زندگی کنین،کاره هر روزم شده بود گریه، شهرام هم مردانگی شو یه بار دیگه بهم ثابت کرد ، مثل شیر پشت وایستاد ازم طرفداری کرد ،به هموشون گفت که ثنا تو دنیا از همه برام عزیزتره که از قرار باشه از بین شما و ثنا یکی رو انتخاب کنم ، حتما ثنا رو انتخاب می کنم و قید همون تون می زنم مطمئن باشید ، بهم اطمینان داد همه جوره پشتمه و هر چند اشتباه از منه باشه ، یه هفته با مامانش سر سنگین بود و باهاش حرفی نمی زد ،تا اینکه بعد یه هفته مامانش می خواست ماجرا آنالیز کنه ، گفته بود ثنا از جونم واسم عزیزه ، تو این میون خواهر شوهر طرفه منو شهرام بود ، نمی دونم سیاستش این جوریه یا کلا حق به من داده بود الله اعلم ، تو این ماجرا جاری شده بود آتش بیار معرکه ، در حقیقت همه دعوا زیر سر بردار شوهر و جاری بود ، دیگه برای هزارمین بار بهم ثابت شد چشم دیدن منو و شهرام ندارن ، همش در حال مقایسه خودشون با هستن، این زنه دوم بردار شوهریه ، تا حالا یه بارم به روش نیاوردم ، ولی اون یه دنبال نکته ضعفه منو شهرامه ، اکثر مهمونیا و مراسم هاشون منو دعوت نمی کنن ،

برادر جاری کارمنده بانکه قرار بود برادر شوهری واسه شهرام دسته چک جور کنه عید یا اسفند ماه بود تا شهریور ماه یعنی نزدیک ۶ یا ۷ ماه بو شهرام و اعلاف خودشون کرده بود هر روز هر روز فرم پر می کرد آخرش خیلی شیک برگشنتن گفتن نشد باباش یه هفته ای براش دسته چک جور کرد ، بانکی که حقوقش واریز میشد و می داد که خودش نخواست ، می بیندید چقدر عقده اند تا این حد ، یعنی دسته چکم حسودی می خواهد!!!!!!

بعد ۱۵ روز از عمل مامان مامی شوشو دید من کوتاه بیا نیستم کلا رابطه مو باهاش کات کرده بودم اومد دیدنه مامان ، البته قبل اومدن ۲ باری به مامان زنگ زده بود ، مامان یا بار آب پاکی رو ریخته بود رو دستش البته به روش خودش خیلیییی منطقی ، اونم فقط تاکید کرده و گفته بود حق با ثنایه ،

با جاری دو تایی اومدن دیدن مامان ، جاری یه جوارییی خودشو گرفته بود که بعد رفت شون صدای همه در اومد که چرا این خودشو یه جوریه گرفته بود ، انگار من نازام اونم حامله شده ، انقدر پزشو به من میده که باید خودتون ببینیش همش پز اینو به من میده که ما رفتیم خونمون شما هنوز عقدین یه بارم یکی فامیل های شهرام ازم پرسید اذیت نمی شی هنوز عقدین من گفتم تا حالا خیلی خوب بوده ولی امسال دیگه دلم برام خونمون تنگ شده ،برگشت پیشه همه خرابم کرد گفت تو خیلی وقته دلت می خواد بری ، بی خیال بابا ، همش می خواد ادعای مارو در بیارن هی می خواد شوهرش و با شهراااااااااااااام من مقایسه کنه هی می بینه نمیشه ، اخه شهراااااام من یکی دونستتتتتتتت ،فقط اینا رو هم نوشتم که همشونو از ذهنم پاکشون کنم

بعد اون ماجراها یه بار رفتم خونه مامی شوشو ، دیگه از این بعد پنشنبه ها می ریم که جاری اینا خونه نیستن ، دو تا مهمونی هم رفتیم مامی شوشو خیلی تحویلم می گیره می دونم خیلی دوسم داره اینو از نگاهش می تونم بفهمم ، ولی مامی شوشو دیگههههه

این روزا خیلی اعصابم آرومه ، تازه برگشتم به روال عادیه زندگیم ، تازه فهمیدم چه زندگی خوب و آرومی دارم چه عشق زیبا و بی همتای دارم اگه روزی هزار بار خدا رو شکرررررررر کنم بازم کمه

این روزا همش فکرمون پیش خونه عشقولانه مونو خورده ریزای که برا خونه لازمه همه رو لیست کردم تا آروم آروم بخریم تا موقع اسباب کشی اذیت نشیم ، عشقم داره برا رفتن به خونمون لحظه شماری می کنه خیلییییییی بیقرار تر از منه

همه میتونن اسمت رو صدا کنن اما

.

.

کم هستن کسایی که وقتی اسمت رو صدا میزنن لذت میبری و با تمام وجود دوس داری در جوابشون بگی:

جاااانم...!


ﻋﺸـﻖ ﯾﻌﻨﯽ ...
ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻢ ﻣﯿﮑﻨﯽُ ﺳَﺮﺗﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭ
ﺷﻮنم و
ﻟﺐ ﻫﺎﺗﻮ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻧﻢُ ﯾﻪ ﻧﻔﺲ
ﻋﻤﯿﻖ ﻣﯿﮑﺸﯽ ...
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﻣﯿﮕﯽ : ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ
ﺗﻨﺘــﻢ ...

پ.نوشت: دوستای گلم وب های قشنگ تو می خونم ولی نمی تونم کامنت بذارم انگار بلاگفا مشکل داره