ثنا با اخبار جدید
سلام بر همه دوستای خاموش و روشن خوبین؟؟؟ ما هم خوبیم شکرررر نمی دونم تو این مدت چرا اینقدر از اینجا دور شدم ، شاید علتش خداحافظی بیشتر دوستام وبلاگیم باشه که دیگه قصد نوشتن ندارن
، شایدم از دست دادن خوانندگان و یا وابستگی زیاد به سایت نوعروسه
، نمی دونم هر چه قدر دور شم حداقل روزی یه سری می زنم
اتفاقاتی که تو یه مدت افتاده رو خلاصه وار می نویسم ، بالاخره نصبیات خونه نقلی و دوست داشتنی مونو تموم کردیم و دادیم دست مستاجرمون ، که اونا هم مثل ما نوعروس بودن و می خواستن زندگی شو اونجا شروع کنن
.
یه شبی با مامان و بابا و خواهری قرار گذاشتیم بریم پارک و شام و اونجا اطراق کنیم،شال و کلاه کردیم و رفتیم که یه پارکی و پیدا کردیم و روی چمنا نشستیم طبق معمول جوجه ها رو کباب ها کردن به عهده شهرام خان بود ،کمی تنقلات خوردیم به شهرام گفتم پاشو بیرون یکم برگردیم ، رفتیم تو اون نزدیکی یه شهر بازی بود یکم قدم زدیم و برگشتیم ، شهرام شروع کردن به کباب کردن جوجه ها انگشتر طلاش دستش بود و یه روز قبل که می خواستیم بریم بیرون دستش کرده بود ، معمولا حلقه نقره دستش می کنه ،خلاصه وقتی می خواست شروع کنه گفت بیا حلقه رو واسم نگه دار گفتم نه شهرام بذار دستت باشه ،بعد کباب رو خوردیم و حسابی خوش گذروندیم سوار ماشین شدیم و می خواستیم برگردیم خونه ، یهو چشمم افتاد به دست های شهرام ، گفتم حلقه ات کووووو نگاه یه انگشت این دست و اون دستش کرد و دیدیم نیست
،ترافیک بود ما از ماشین پیاده شدیم و برگشتیم همون جای که نشسته بودیم ، هر چه بیشتر گشتیم کمتر پیدا کردیم ،چند نفرم بود اومدن کمکمون ،ولی نبود که نبود انگار آب شده بود رفته بود زمین ،خلاصه قرار شد فردا صبح زود بیایم دنبالش تو اون تاریکی دید کافی نبود ، فردا صبحم رفتیم پیدا نکردیم ، خلاصه به همین راحتی حلقه خوشگلش گم شد ، که تو خریدش فوق العاده حساسیت به خرج داده بودم و خیلی دوسش داشتم همیشه خودم نگه ش میداشتم که مبادا گم شه، عیبی نداره فدای یه تار موی عشقم![]()
جمعه گذشته با عشقم رفتیم دیدن بابا بزرگ شهرامُ،چند وقت پیش پاش شکسته بودم رفتیم دیدنش ، مامی شوشو و دایی شهرام و بودن ، این دایی شهرام که مطلقه بود پنجاه و خورده ای سال سن داشت ، سال قبل با یه زنه ۳۶ ساله ازدواج کرد ،دیدم یه زن دایی هی داره ناله می کنه زمستونا خونه ما خیلی سرد میشه و نمی تونم گرمش کنم بعد نگا به من می کنه میگه شکم خیلی بزرگ شده ، بعد که تنها شدیم برگشت با خوشحالی گفت من حامله ام انقدر خندم گرفته بود
اصلا نمی تونستم جلوی خندم و بگیرم
بهش تبریک گفتم و برا اینکه ضایع نشم گفتم زن دایی جونم خیلی خوشحال شدم
چند باری بهش تبریک گفتم ، جاری جانم ۴ ماهه حامله هست ، بیچاره مامی شوشو رو دست انداخته بود که من فقط حاملگی مو به غیر تو به کسی دیگه حتی به مامانم نگفته ام تو هم به کسی نگووووو ، بعد ۴ ماه فرمودن که حالا می تونین اعلام کنین
ُاون بارم شهرام حین صبحت های برادر شوهری با مامی شوشو شنیده بود به نظرتون منم وقتی دیدمش بهش تبریک بگم ؟؟؟؟ یا اصلا به روی خودم نیارم
عصر جمعه رفتیم کوه،وای کوه نوردی نبود سنگ نوردی بود
، وسط کوه نشستم گریم گرفته بود ،کودک درونم روشن شده بود
نشستم وسط کوه به شهرام گفتم من نه می رم بالا کوه نه می خوام برگردم همین جا همین جوری می شینم شهرام از کارم خنده اش گرفته بود ،خلاصه برگشتیم و به زور اومدم پایین یکم رو چمنا نشستیم و استراحت کردیم ، بدنم تا چند روز خرد و خمیر بود
، در نتیجه چند روز همو ندیدم بعدش خواهری اومده بود و کار پیش اومد الان یه هفته ای که همو ندیدم ، هر دو فوق العاده تنگ و بی قراریم
بعد عقدمون این اولین باریه که اینقدر از هم دوریم
داریم لحظه شماری کنیم تا عصر شه و همو ببینم
، خیلییییییییی دلم برا بغل و مهربونیاش تنگ شده ، تو این یه هفته به این نتیجه رسیدم که واقعا بدون شهرام زندگی برام ارزشی نداره
خیلی دوستون دارم زودی برمی گردم پیشتون ![]()
ما همانيم كه بدان مي انديشيم