سلام بر دوستای گلم

روز سه شنبه تولد شهرام بود از یه روز قبلش تا لحظه ای که برسه خونه براش اس تولد می فرستادم ، ،برعکس سال قبل تا لحظه ای که بیاد خونه به روش نیاوردم بودم که تولدشه ، چون این سال یادش بود ،یه هفته قبلش با خواهری رفتیم برا تولدش یه پیراهن اسپورت بامجونی رنگ خریدم ، تو کمدم قایم کردم که نبینه ، تا شهرام رسید خونه ،خواهر زادم بهش گفت عموووووو ثنا بهت پیرهن خریده ، منم زود ماست مالیش خریدم پیرهن برادرم و آوردم بهش نشون دادم گفتم ببخشید عزیزم واسه برادرم خریدیم نه واسته تو ،ولی ناقلا باهوش تر از این حرفاست ، تظاهر کرد که باور کرده چند روز بعد فهمیدم که اندازه اش کوچکه ، یه روز قبل مونده به تولدش با شهرام بردیم عوضش کردیم ،بماند که این بارم یه سایز بزرگ بود دوباره بردیم عوضش کردیم

روز تولدش بعد از سرکار موقع برگشت به خونه رفتم همون قنادی که کیک عقدمون سفارش داده بودیم ، یه کیک کوچولو برداشتم ، رفتم شمعمم بردارم ،چشمم افتاد به بادکنک ها ،شیطنتم گل کرد و یه بسته برداشتم و پیش به سوی خونه ،بادکنک ها رو فوت کردم با اینکه گلو درد داشتم ولی چاره ای نبود وصل کردم کنار عکس عقدمون،۲ تا صندلی بردم تو اتاقم ،می خواستم دو نفری تولد بگیریم ،حاظر شدمو یه آرایش کردمو ،تقریبا حاضر بودم که زنگ خونه به صدا در اومد ،با خودم گفتم شهرام چه زود رسید ، ولی دیدم  پسر خالم ایناست برا عیادت بابا از شهرستون اومدن ،تقریبا میشه گفت تا چند ساعت برنامه مون بهم خورده بود ،چون برا شامم هم می موندن ،

وقتی شهرام اومد خونه ، بردم تو اتاقم ، بادکنک ها بهش نشون دادم و تولدشو بهش تبریک گفتم کلی خندیدم و ، بعد شام پسر خاله می گفت ما زحمت و کم کنیم شما هم به تولدتون برسین در همین اثنا زنگ خونه به صدا در اومد و بازم مهمون .ساعت ۱۱:۳۰ بود و وقت خواب شهرامم هم گذشته بود و خوابش می اومد ، تولد گذاشتیم برا فردا شب

روز بعد حاضر شدمو یه بلوز و شلوار مجلسی پوشیدم ، اول نشستیم یکم برا چک ها و مخارج مون حساب و کتاب کردیم ، این کار برامون عادت شده ، از وقتی به فکر خرید خونه افتادیم همش یه کاغذ و خودکار دستمونه داریم حساب و کتاب می کنیم خلاصه بعد یه ساعت شهرام خان امر فرمودن پاشو کیک و بیار و تولدتو بگیر

دو سه تایی عکس گرفتیم و بعد فیلممممممم ، خواهری فیلم می گرفت منم بهش گیر سه پیچ داده بودم که بذار بوست کنم ، جلوی خواهری نمی ذاشت می گفت زشته، اخر سر کوتاه اومد خودش داوطلب شد و روبوسییییییییییییی کردیم

مامان و بابا یه هفته ای مسافرتن ، من تو این چند روز فقط ۲ بار آشپزی کردم اونم به خاطر برادرم که شبا میاد خونه دو بارم رفتیم خونه مامی شوشو ، دیگه عروس خوبی شدمو تو یه هفته ۳ بار رفتم خونه شو ،عوض اون ۲ ماهی که نرفته بودم تو این هفته در اومد ،رفتار جاری و برادر شوهری باهامون خیلی سنگین شده حتی برا خونه یه تبریکی نگفتن ،فقط من داشتم در مورد کابینت و کمد با مامی شوشو حرف می زدم که گفتم های کلاسم خوبه ، برادر شوهر از اونور گفت شما پولوتون نمی رسه .اینم تبریکش

مامی شوشو به این نتیجه رسیده که تصمیمون برا خونه خریده خیلی خوب بوده ، منم دارم غیر مستقیم تو حرفام بهش می فهمونم که بعضی حرفاش اشتباه بوده ،مثلا حرفای مادر جاری رو بهش گفتم ، گفتم حق دخالت تو زندگی ما رو نداره ،ما خوب و بد زندگی مونو بهتر از هر کسی می دونیم ، اونم غیر مستقیم معذرت خواهی می کنه به این نتیجه رسیدم که باید روش قبل و پیش بگیرم دلش و هر چند گاهی با یه کادو کوچک هم شده بدست بیارم فکر کنم اون روی خودم دیگه بهش نشون دادم

یه خبر اینکه خواهر شوهری اینا هم به فکر خرید خونه افتادن ،

شهرام به این نتیجه رسیده که زندگی ما تو آپارتمان باباش اصلا به صلاحمون نبوده ،اشتباه محض بود ،خوشحالم که خودش به این نتیجه رسیده ،

این روزا همش تو نوعروس پلاسم ،همش به فکر دکوراسیون خونه و چیدمانشم، پنشنبه هم رفتیم خونه و دیدیم دارن کار می کنن ،خوشبختانه نقشه مهندسی خونه خیلی خوبه و اصلا یه خونه ۷۰ متری رو نشون نمی ده ، مثلا پذیرایش ۳۵ متره ،اتاق خواب و آشپزخونه شم خوبه ،زیاد کوچک نیست ،نقشه خونه مونو براتون میذارم و تا برا دکوراسیون و چیدمانش کمکم کنید

اگه کسی آدرس سایتی مثل نو عروس خانوم گل و داره بهم معرفی کنه .ممنون

خیلی دوستون دارم  ،مواظب خودتون باشین