سلااااام بر دوستای گلم

یکم تیر سالگرد رو خواستگارمون بود.وای که چه زود گذشت .تا چشم بر هم بزنی یک سال گذشت .و فقط خوبی هاست که تو این سال هاست که ماندگاره .خوشحالم تو یه سال تونستم تا حدودی رضایت شهرام و بخصوص خانوادش و بدست بیارم .هر چند منو و شهرام یه مدتیه روحیه مون تضعیف شده .ولی به خاطر رابطمون نیست .بیشتر به خاطر اوضاع اقتصادی و ساعت کاری شهرامه

عروسی جاری بد نبود بر خلاف بقیه به من بد نگذشت .آرایش و رنگ موهام و شینیونم بی نهایت قشنگ شده بود      طوری که هر کسی با دیدنم اسم آرایشگرمو می پرسید

رفتیم آتلیه و کلی عکس های اسپرت قشنگ انداختیم کلیم حرص خوردیم و با شهرام خندیدیم .برا عکس ها با فیلمبردار عقدمون هماهنگ کرده بودیم که با آتلیه هماهنگ کنه .گویا آقا یادش رفته بود با آتلیه هماهنگ کنه .رفتیم دیدم برا چند تا بچه وقت دادن    .دیگه فکر و شو بکنید صبر ایوب می خواست یکی این بچه ها رو تحمل کنه .به خاطر خراب شدن شینیونم و آرایشم لباس اسپرت چندانی عوض نکردم .فقط چند تا لباس مجلسی یه لباس هاي اسپرتی که میشه از سر نپوشید

پنج شنبه اش هم رفتم خونه مامی شوشو ،وای چقدر که مامی شوشو و خواهر شوهری از جاری و خانوادش دلگیر بودن ،تو عروسی کلی دلخوری پیش اومده بود ،غافل از اینکه من از هیچ کدومشون بوئی نبرده بودم . چقدر بدم میاد تو عروسی حرف و حدیثی پیش بیاد .

بعد برگشت جاري و بردار شوهري از ماه عسل شب و مهمون داشتن .صبح مامي شوشو زنگ زد و دعوتمون کرد و ولی خواهری من که تو خونمون مهمون بود دعوتش نکردن  اونم خواهری که فقط وقت شو صرف دوختن لباس برا من کرده بود ..برا من خیلی تاکید کردن که زود بیا کمک!!!!!!!! .

ساعت۳ رفتم خونه شون مامی شوشو سه بار تاکید کرد که خیلییییییییی دیر اومدی .

روز پایتختی هم لباسم بی نهایت خوشگل شده بود و خودمم آرایش کردم بالاخره کلاس های خود آرائی خیلی به دردم خورد و خواهری هم موهامو درست کرد .کلی با خواهر شوشو و دختراش رقصیدیم  .

بعضی وقتا روحیه ام کلا از دست میدم .خیلیییییییییی افسرده میشم و شهرامم همین طور .دلایلش و خودمم خوب می دونم .رفتارا و برخوردهای خانواده شهرامه به قول خود شهرام انتظار همچنین برخورد های رو ازشون نداشتم  .نمی دونم شایدم من انتظارم ازشون زیاده   

تا اينجا قبلا نوشته بودم .فرا رسيدن ماه مبارك رمضان به همه عزيزانم تبريك ميگم

.تو اين ماه شهرام زودتر مياد خونه .روز اول رمضون مي خواست يه ساعت بخوابه بعد بريم بيرون اولش محكم بغلم كرد و گفت تو هم چند دقيقه بخواب منم چند دقيقه اي خوابيدم .بعد از بغلش در رفتم .دوباره گرفت بغلم كرد كه بخواب. منم چون خوابم نمي اومد مي ترسم تكون بخورم بچه ام بيدار شه . گفتم عزيزم تو بخواب منم خواب نمياد .بالاخره خوابش برد .منم خيلي آروم در باز كردم و اومدم بيرون .يه ساعت خودم مشغول كردم تا برم بيدارش كنم .خيلي آروم رفتم اتاق . كنارش خوابيدم و نگاش كردم هر كاري كردم دلم نيومد بيدارش كنم .چنان محو تماشاش بودم هر كسي منو مي ديد فكر مي كرد انگار ده ساله نديدمش .اونم تو خواب زود و زود تكون مي خورد .بعد پشت شو به من كرد و منم مجبور شدم جامو عوض كنم خلاصه كلي با عشق نگاش كردم بي خيال رفتن به بيرون شدم 

.بيايد تو اين روزاها و شبها عزيز به ياد هم باشيم .التماس دعا برا منو و عشقمم دعا كنيد.التماس دعا