ثنای دپرس
دقيقه هاي ساعت چقدر در تكاپويند؟؟؟!!!!!! .چه با سرعت روزا در پي هم مي گذرن!!! .بيش تر از سه ماه به سالگرد ازدواج مون نمونده .اصلا باور م نمي شه انگار همين ديروز عقد كرديم
سيزده بدر به اتقاق خانواده ما رفتيم باغ عموم .كل خاندان مون اونجا بودن .فرصتي بود برا آشنايي شهرام با فاميل مون .وقتي دست تو دست عشقميه ميري برا معرفي عشقت يه حس ناب قشنگي داري كه اصلا توصيف شدني نيست
اون روز زحمت پخت كبابا افتاد گردن شهرام قشنگم .اولش راضي نبودم ولي وقتي ديدم علاقه داره من همراهيش كردم.همه چقدرم برا كباباي عشقم بح بح چح چح كردن ![]()
باهام رفتيم بالاي كوه .داشتم برا خودمم ميرقصيدم شهرامم مي ديد حريفم نمي شه .دستامو مي گرفت
كليم عكساي خوشم گرفتيم .اونروز از فاميل هاي كه شهرام و نديده بودن كلي برا مامان از شهرام تعريف كردن بودن .بعد برگشت مون مامان كلي براش اسفند دود كرد ![]()
همون جوري كه قبلا گفتم پدر شوهري يه ساختمان 3 واحدي داره كه قراره ما و برادر شوهر اينا بعد عروسي بريم تو همون ساختمون
قرار بود تو اين ماه مستاجرا خونه رو خالي كنن تا ماه بعد جاري اينا برن سر خونه و زندگي شون ،ولي متاسفانه مستاجرا 2 ماه برا تخليه خونه فرصت خواستن ، برا همين عروسي عقب افتاد و تاريخ عروسي به دليل نداشتن تفاهم تاريخش بين عروس و داماد دقيق مشخص نيست .يا قبل ماه رمضون يا بعدش
البته عروسي حناست چون جشن عقد و عروسي رو همون اول با هم گرفتن .قرار بود موقع عروسي فقط برن ماه عسل ولي چون ما اول جشن نامزدي رو گرفتيم عروسي رو نگه داشتيم برا آخر جاري خانمم به تبعت از ما مي خواد جبران كنه.
ميون حرفاش متوجه شده بودم كه دوست داره يه بار ديگه جشن بگيره البته اين بار تو تالار ولي انگار برادر شوهري توافق نكرده
مادر شوهری تو تعطیلات عید برا خواهری من که تو شماله مهمونی گرفت چون تو هیچ کدوم از مهمونیا خواهری حضور نداشت ،خواهر شوهری هم که همیشه می گفت مامان از دست پخت تو خیلی دوست داره ،ازشون سفارش دسر و پیش غذا گرفتم ،براشون رولت کالباس ،موسکا و ژله خرده شیشه با سنبوس درست کردمو بردم براشون ولی متاسفانه یاد رفتم ازشون عکس بگیرم
جمعه هم به اتفاق فاميل هاي شهرام رفتيم باغ .بدك نبود ولي نمي دونم هر جا كه ميرم اون جور كه بايد خوش بگذره نيست
تازگيا احساس مي كنم افسرده ام روحيه ام خيلي تعضيف شده
.حوصله هيچي رو ندارم .يه مورد اش به خاطر طولاني شدن ميسر كارمه و در اختيار گرفتن كار جديد كه انرژي زيادي رو ازم مي گيره
دليل اصليش متاسفانه حرفاي خاله زنگي هوش و حواسم و ازم گرفته
این حرفا اصلا با روحيه ام سازگار نيست .و صد البته شهرام از من بدتر .يعني اگه بگم اين حرفا از پاش در مياره بي جا نگفتم.تقريبا بيشتر اوقات
خسته و فکرش مشغوله
اين تورم و گروني هم كل انرژي و برنامه هامون و رو به هم مي زنه .فكرشو بكنيد تو گروني ام كسي نيست دست و بگيره
فكر كنم تا اين وضع تا يه سال ديگه نتونيم بريم زير يه سقف البته خودمم زياد تمايلي ندارم .هر كاري مي كنه ليست خريدا و خرج عروسي رو براش در نميارم .بيشتر خرج و خريدهاي اضافه حذف كردم تا از استرش كمتر شه خلاصه هر كاري كرد نتوست راضي به خريد بعضي از چيزا بشم واقعا خريد بعضي از چيزا برا من مهم نيست
چند روزيه شهرام ازم خواسته به جز خودمون به حرفا و حديث هاي خاله زنگي فكر نكينم ، فقط به زندگي و آينده خودمون و پيشرفت تو كارمون فكر کنیم
خودمم خيلي خسته ام مي خوام اين روحيه تعضيف شده رو برگردونم به همون دوران قبل يا اوايل ازدواج مون
.مي خوام بشم همون ثناي شر و شيطون . مي خوام ماهي يه بار برم خونه مامي شوشو فقط تلفن باهاش در تماس باشم .البته چند ماهي فقط ماهي 2 بار مي رم .مي خوام كمتر در جريان كاراشون باشم فقط به خودم و شهرام فكر كنم
شما چه پيشنهادي برام دارين؟؟؟؟
ما همانيم كه بدان مي انديشيم