سلااااااااااااام زيبا بر همه دوستاهاي مهربونم

سال جديد و يه بار ديگه به دوستای عزیزم تبریک ميگم و اميدوارم سال خوبي رو در پيش رو داشته باشين

بابت تاخيرم معذرت مي خوام اين پستم خيلي وقت پیش نوشته بودم ولي فرصت به روز كردنش و نداشتم

.يادمه پارسال همين موقع ها چقدر حسرت اين روزا رو داشتم كه عيد با شهرام باشم .اگه روزي 100 بار برا داشتنه شهرامم خدا رو شكر كنم بازم كمه .شهرام قشنگم بهترين هديه اي كه خدا بهم داده .از خدا برا داشتنش سپاسگذارم .ازش مي خوام تا اخرين لحظه عمرم مواظبش باشه

عشقم قبل عيد تا دير وقت سر كاره بود دوست داشتم آخراي سال بيشتر در كنار هم باشيم.بعضي وقتا واقعا از دورش در عذابم ولي چاره اي جز سكوت و ندارم مي دونم خودش بيشتر از من در عذابه 

شهرام يه بار ديگه بهم ثابت كرد كه در همه حال به فكرمه و اصلا طالقت دوري مو نداره . بدون من يه جا بند نمي شه .هميشه در كنارمه .تو مراسم مادر بزرگش هم پاي من نشست آشپزخونه و زود به زود ازم مي پرسيد خسته كه نيستي و گرسنه نشدي فاميلاشونم مي گفتن امروز بايد بريم با شوهرامون دعوا كنيم كه چرا مارم لوس نمي كنن . فكر كنم روز سومش بود كه رفته بوديم غذا خوري طبقه پايين آقايون بودن بالا هم خانما .با شهرام خداحافظي كردم رفتم بالا هنوز ننشسته بوديم كه ديدم بلهههههه كه آقا تشريف آوردن طبقه بالا   .يكم ايستاد پيش من بعد مامانش اشاره كرد برو پايين زشته .موقع صرف شام هم همش بهم اس مي داديم بعد غذا هم ديدم باززززززز پيداش شد .موقع خداحافظي با مهمونا و عرض تسليت هر كسي با ديدن ما يه خنده پهن ميومد تو صورتش و برامون آرزوي خوشبختي مي كرد   

تو اين مراسم با خيلي از فاميلاشون آشنا شدم .البته برا خيلي ها هم معرفي شدم .روز اولي ساده به مجلس شون رفتم .ولي بعد ديدم اين جوري نمي شه يكم به خودم مي رسيدم .هر كي به پستم مي خورد مي گفت تو عروس فلان كسي بعد منو نشون هم مي دادن و مي خنديدن.و چند بارم ازم پرسيدن تو نامزد پسر كوچكتري .با زن عموي شهرامم يكم با هم گپ زديم مي گفت يه دختر مثل خودت برا پسر من پيدا كن فامیلاشونم از من برا مادر شوهری تعریف کرده بودن

برا عيدي همسري براش كت و شلوار اسپورت قهوه اي و پیراهن خريديم خيلي ام بهش مياد .بهش ميگم پرو اين سومين كت و شلواري كه بهت مي خرم 7 تا هم جعبه خوشگلم خريده بودم تا باهاشونم سفره هفت سين درست كنم با خريد عيد ببرم خونه شون .ولي با اين اتقاقي كه افتاد گذاشتمش برا سال بعد

خواهري یه سرویس از طلاهاشو مي فروخت مامانم هم چند تا سكه داشت داد بهم منم فروختم سرویس شو برداشتم دست مامان گلم درد نكنه .البته قراره تو عروسي به عنوان كاده بده بهم

البته اين طلا ها هم كلي برام دردسر ساز شد. جاري با ديدن تيپ جديدم و طلاهام حسابي حالمو گرفت و باعث دعوا بين منو و شهرام و دلخوري بين خانوادش شد بگذريم....نمي خوام زياد از اين مورد بنويسم .اين ماجرا حسابي مادر شوشو رو بهم ريخت و اون روزا هم به خاطر فوت مادرش اعصابش داغون بود .يه شبم تو بيمارستان بستري بود .فرداي اون روز خواهر شوهري و جاري رفتن مسافرت و به دنبال خوشي خودشون منم مثل يه عروس خوب دو روز رفتم پيش مامي شوشو و به كارا و مهموناش رسيدم

فيلم و عكسا مون تحويل گرفتيم .عكسا مون فوق العاده خوشگله و فيلمون هم همين طور .فقط تو فيلم اونقدر رقصيدم كه خودمم وقتي مي بينم كلي خجالت مي كشمممممممممممم .يه قسمت هاشو انتخاب كردم دادم حذف شون كنن .

فقط نمي دونم اونقدر كه بايد برا فيلم و و عكسام ذوق مي كردم نكردم!!!!!!!!! .در حالي كه هر كي عكسا رو مي بينه ميگه فوق العادهست

و امااااااا خيلي وقتا دلم مي خواد آدرس اينجا رو عوض كنم ولي چون اين آدرس برام يادآور خاطرات قبل از ازدواج و دوران آشنايي مون منصرف ميشم و دليل بعديم به خاطر خواننده هاي خاموشه .

دليل اصلي ساختن وبلاگ صرفا ثبت خاطره هامون و پيدا كردن دوستاي مهررررررررربون كه از خواهر هم بهم نزديكتر در همه جا و همه چيز بهترين راهنما و در همه حال با كامنت ها و مهربوني هاشو منو شرمنده خودشون و مي كنن

به جان عزيزترين كسم من دلم نمياد كسي رو اذيت كنم و دل كسي رو بشكنم يا حداقل اين اجازه رو به خودم نمي دم .چون اعتقاد دارم دنيا دار مكافاته .ولي انگار آدماي عقده اي همه جا پيدا ميشن   .

چند وقت پيش به طور اتفاقي از يكي از دوستان شنيدم كه به اسم و آدرس من براش كامنت گذاشتن و بهش بد و بيراه گفتن .خيلي هنگ كرده بودم طوري كه حتي با ديدن شهرام قشنگم كه لحظه شماري مي كردم ببينمش يخم وا نشد  .

اينا رو گفتم تا اگه دوستان از من هم چنين كامنت هاي رو دريافت كردن سوء تفاهم نشه .و گرنه من اينجا با كسي مشكل ندارم .و خيلي دوستتون دارممممممممممممم

پ.نوشت :شهرام قشنگم از ديروز پيشم بود امروز ظهر مي خواست بره به اصطلاح خودش به كارهاي عقب افتاده اش برسه .ديد من ناراحت ميشم .گفت عصر ميرم .موقع رفتنش يه جورايي حالم گرفته ميشه كه بيا و ببين .خلاصه امروز نتوستم جلوي اشكام بگيرم .ديدم عزيزم هم بغض كرده برگشت اومد پيشم نشست ميگه . پس چه جوري رضايت ميدي برا كار برم جنوب .خلاصه بعد كلي جنون كندن تونستم از هم جدا شيم نمي دونم چرا اينقدر بهش وابسته شدم اصلا تحمل جدا شدن ازشو ندارم . اين مشكل فقط روزاي جمعه كه مي خواد بره خونه شونو داريم چون بقيه روزا صبح زود ميره سركاره كه من معمولا خواب آلودم .باهام قرار گذاشتيم يه جوري برنامه ريزي كنيم كه جمعه عصر بياد خونه مون  تا فرداش بمونه