سلااااااااام بر دوستای گلم

 روز تولد شهرامم کلا از صبح تا موقعی كه شهرام از سرکار بیاد به روش نیاوردم که تولدشه خودشم چیزی بهم نگفت،صبح زودم بانک بهش اس داده بود تولدش وتبریک گفته بود 

 سر کار بودم که دیدم برادر شوهری کوچک بهم اس داد کلی سر به سرم گذاشت كه نباید به من می گفتین من دلم برا داداشیم تنگ شده می خوام بزنگم بهش خلاصه کلی ازم واسه حق سکوتش باج گرفت. تو اين مدت خيلي باهام صميمي شديم كلي سر به سر هم مي ذاريم  

بعد از سرکار رفتم دنبال کیک .با کمال ناباوری دیدم که اندازش خیلی کوچک شده .مدلشم بدتر. ولی چون سفارش داده بودم و اسم شهرامم روش نوشته شده بود. نمی شد کیک و عوض کنم .خلاصه کیک و با يه اخمي گرفتم و پیش به سوی خونه ، تو اون ساعت باقیمونده رسما با مامانم پدرمون در اومد ،سوپ با برنج و مرغ شکم پر با کوکوی ماکارونی و سالاد فصل و ژله آماده کردیم ،دیگه وقتی برام نموند تا رولتی چیزی درست کنم

طبق برنامه ای که ریخته بودم مامی شوشو اینا به موقع رسیدن ،ما هم تقریبا کارامون تموم شده بود ،برادر شوهری هم تو آشپزخونه دنبال رولت ها می گشت ،

همش چشم به ساعت بود که شهرام کی می رسه ،اون روز حتی وقت نکرده بودم درست و حسابي بهش اس بدم شهرامم اون روز سرش شلوغ بوده اونم اس چندانی نداده بود ،

بهش زنگیدم شهرام کجائی؟؟ گفت تا ۵ مین دیگه میرسم ،از پنچره بيرون نگاه می کردم وقتي ميدیدم ازش خبری نیست دوباره بهش مي زنگيدم، بهم گفت امشب چت شده ثنا جونم چرا اينقدر بي قراري مي كني ؟؟ گفتم دلم برات خیلی تنگ شده ،وقتی از دور دیدمش ضربان قلبم تند شده بود دل تو دلم نبود بی اختیار در باز کردم و رفتم پیشوازش، تا منو دید یه نگاه به لباس و آرایشم کرد ،منم فقط یه لبخند تحویلش دادمو چیزی بهش نگفتم ،در باز کردم وارد پذیرائی شد بچه ام واقعا از دیدن خانوادش سوپرایز شده بود ،مامی شوشو هم گفت از این جا رد می شدیم ثنا اصرار کرد بمونید واسه شام  

اومد اتاق و بغلم کرد گفت و اینا تو دعوت کردي و کلی ناز و بوسم کرد ،

 بعد شام كيك و آوردم برادر شوشو ها كلي سر به سرمون مي گذاشتن .مي گفتند شمع هاش كو؟؟ كلاه تولد كو پس!! چند تا عكس گرفتيم بعدشم فيلم.شهرام جونم اول شمع هاشو فوت كرد بعدشم كيك شو بريد .بعدم نوبت كادوها .كادوي من بهش يه كارت هديه بود. هديه مامان و مامان شوشو هم هر كدوم يه پليور بود .جاري اينا هم يه شلوار اسپرت

اون شب خیلی با هم عشقولی بودیم و عشقم کلی ازم تشکر کرد.اخر شبم پست تولدش و خوند برام كامنت گذاشت .اينم از كامنتش


یکشنبه 30 مهر1391 ساعت: 22:46 توسط:شهرام
سلام به همه
امروز عزيزه دلم كلي سوپرايزم كرد تا رسيدم خونه اي خانومي ديدم خانواده ام همه لم دادن روي مبل نشستن اولش كلي تعجب كردم كه نكنه خونه رو اشتباهي اومدم ديدم نه بابا درست اومدم بعدش كه مطمئن شدم درست اومدم بازم تعجب كردم كه اينا اينجا چيكار ميكنن خلاصه نگو تولدم بوده و من از دنياااااااا بي خبر خانومي گلم از 3 روز قبل كلي واسه اين روز برنامه ريخته بود من خبر نداشتم عشقم كلي خسته شده بود تا فقط منو شاد كنه خلاصه يه مراسمي بود كه بيا و ببين البته كلي هم هديه گرفتم كه اينجاي داستان خيلي خوش گذشت از خانومي خوشگل و مهربونم متشكرم كه اينقدر به فكر منه و بهش ميگمممممممممم خيليييييييي دوست دارممممممم
 وب سایت   پست الکترونیک



دیروز شهرام مرخصی ساعتی گرفته بود. چند دقيقه اي زودتر از من رسيد جلوی خونه. هر چه اصرار كردم برو خونه گفت نه منتظرت مي مونم تا تو برسي با هم بريم خونه .وقتي از دور ديدم جلوي خونه ست .انگار دنيا رو بهم دادن نيشم تا بنا گوشم باز بود .نمي دونيد با چه سرعتي مسير مي رفتم تا بهش برسم این موقع هاست متوجه شدم چقدرررررررررررررررر برام عزيزه و چقدر دوسش دارم ،بیشتر وقتا این شکلی میشیم smile

این روزا یه تصمیمی گرفته ام که کلا فکرم و مشغول خودش کرده،اعصابی برام نمی مونه خودجوش بی حوصله شدم ،برامون دعا کنید این روزا خیلی به دعا هاتون نیاز دارم،اگه تصمیمی که گرفتم عملی شده میام براتون میگم