یه هفته با عشق
دلم حسابي براتون تنگ شده بود، شرمنده همه دوستاي گلم شده ام، تو اين مدت سرم خيلي شلوغ بود تو محيط كار به خاطر همكار جديد نمي شه آپ كنم
تو خونه هم اصلا وقت نمي شه .ولي دیروز عصر تصميم گرفته بودم ديگه هر جوري شده آپ كنم .تا صفحه رو باز كنم ديدم واي شارژ نتم تموم شده
.به شهرام اس دادم تا رسيد خونه شون تمديد كرد ميسييييييييي عشق نازنينم![]()
یه و دو هفته ای ميشد مامی شوشو اینا رفته بودن مسافرت + مشهد ،شهرامم برا اینکه خونه تنها نمونه ،(البته برادرش تو خونه بود )بهونه ای شده هر روز از سر کار می اومد خونه ما 
تو اين هفته کلی از حضور شهرام مستفیض شدم
خدا رو شکر تو این مدت دیگه خبری از دلتنگی نبود ،ولی فکر کنم با برگشت مامانش اینا بیشتر دلتنگش بشم ،چون تو این مدت بیشتر وابسته اش شدم
شهرام فقط روزای پنج شنبه بعد از ظهر و جمعه وقتش آزاده تا بریم بیرون
پنج شنبه رفتیم بیرون ،یکم بیرون قدم زدیم کلی خوش گذشت رفتیم مغازه برادر جاری (مانتو فروشی داره ) شهرام یه مانتو خوشمل دید و گفت اینو و امتحان کن، هر چه میگم شهرام جان ماه پیش 2 تا مانتو خریدیم به خرجش نرفت ،گفت بهت خیلی میاد از تنت در نیار همین جوری بریم خونه
. هر جا یه چیزه خوشگل می بینه می گه اون و واست بخریم حتما بهت میاد،میگه دوست دارم بهترین و شک ترین لباسا به تنت باشه ![]()
روز جمعه هم با برادر شوشو اینا هماهنگ شدیم رفتیم خونه مامی شوشو ، برادر شوهری انقدر من وشهرام سیم جیم مون کرد
ازم حقوق مون و پرسید و گفت با وام ازدواج تون می خواهین چیکار کنید
،برا جهاز میخواهین فرش دستباف بگیرین یا ماشینی
،
بعد شام تو آشپز خونه با جاری هم صبحت شدم (.اخه بعد توصیه های مامی شوشو ودوستان گزینه دوری ودوستی رو انتخاب کرده بودم زیاد باهاش گرم نمی گرفتم) .یه چیزای دستگیرم شد. اینکه داره جهاز تهیه می کنه.همه چی ام خیلی تکمیله ،خدا رو شکر.فروردین یا اردبیهشت عید امسال هم می خوان برن خونه شون، بايد از الان به فكر یه لباس مناسب باشم ![]()
ولی جالب اینجاست تا من می اومدم یه حرفی بزنم می دیدم شهرام وایستاده کنار اوپن و با حرفاي من چشاش گرد شده با ایما و اشاره بهم می فهمونه که نگووووووو
.تا به خودم اومدم ديدم از همه چي حرف زدم حتي در مورد وبلاگم
ديگه كم مونده بود آدرس اینجا رو بهش بدم ![]()
یه اخلاقی که دارم با یکی دیرجوش می خورم وقتی هم صبحت شدم دیگه خودتون میدونید خیلی گرم می گیرم
ديروزم عروسي يكي از فاميل هاي دور پدر شوهري دعوت بوديم .چيزي كه برام جالب بود سن و وزن عروس و دوماد بود!!!!!!!!! فكر كنم عروس خانم بيشتر از 35 كيلو نبود !!!!!!!!!!![]()
بعد جشن رفتيم خونه مامي شوشو و بازم با جاري بعد شام رفتيم آشپزخونه در مورد همه چييييييي حرفيديم
تا رسيديم به روابط زناشوئی
.ديگه تو اين هفته كلي با هم دوست شديم
.
برادر شوهری کوچک از مشهد واسه منو و جاری یه رژ خوشگل خریده بود ،وقتی رژ باز کردم هر کاری کردم طریقه مصرفش نتونستم پیداش کنم
شده بود سوژه بین ما و مادر شوهری و برادر شوهری ها اونقدر خندیدم که از خنده رودبر شده بودیم
،پدر شوهری داشت تی وی می دید هر از گاهی برمی گشت ما رو می دید که به چی می خندیدم ،تا اینکه برادر شوهری زنگید از خواهر شوهری پرسید ![]()
خیلی دوستتون دارم قول میدم این بار زود بر گردم ،مواظب خودتون باشین ![]()
ما همانيم كه بدان مي انديشيم