شیطنت های ثنا و شهرام
سلام بر دوستای نازنیم
این پست و اختصاص دادم به شیطنت هامون ،امیدوارم با خوندن این پست ناقص عقل تصورم نکنید![]()
موقع های که شهرام خونه ماست موقع خداحافظی دلم میگیره
،برا اینکه بعض نکنم
شروع میکنم به ادا و اطوار در آوردن
،یه بار موقع رفتنش همین که دیدم داره ازم فاصله میگیره ،همین جور لباس های خونه دویدم تو راه پله دنبالش ،محکم بغلش کردم
،شهرامم بغلم کرد آورد گذاشت توخونه
گفت عزیزم فردا بازم میام ،منم باز نگاهش کردم دیدم بازم داره ازم دور میشه باز دویدم دنبالش از پشت بغلش کردم
دیگه مامان و شهرام از خنده غش کرده بودن دوباره بغلم کرد
آورد تحویل مامان داد و گفت مواظبش باش، منم باززززززز از دست مامان در رفتم و پریدم بغله شهرام
،چند بار این کار وتکرار کردم
و بار اخری نتوستم از دست مامان در برم
بماند که چند روز کمر بچه ام درد میکرد
فکر می کردیم سرما خورده
تا اینکه مامان گفت نه خیر خانمی دست گل های خودته
از اون روز دیگه زیاد نمی پرم بغلش ،هر چند ۳۰ کیلوئی وزنم ازش کمه
،
من و شهرام در مورد همه چی تفاهم داریم به غیر جنسیت بچه
،که من پسر بچه دوست دارم شهرام دختر بچه ![]()
همیشه بهش میگم برا من یه دونه شهرام کمه
،باید یکی عین خودت با سایز کوچکتر هم باشه
بغلش خوابیده بودم داشتیم باهم حرف می زدیم ،که حرف بچه پیش اومد که من با آب وتاپ داشتم در مورد پسرمون حرف می زدم
،شهرام هر کاری کرد نتونست حریم بشه ،برا اینکه نذاره من حرف بزنم ،لباشو می آورد می چسبوند به لبای من و بوس آبدار می گرفت
، تا من لب باز میکردم باز لباشو می چسبوند به لبامو
،بعد بهم اشاره می کرد ،خوب بازم بگوووووووو
،اونقدر این کار و تکرار کرد، دیگه از خنده ریسه رفته بودیم
،من از خنده نتوستم حتی یه کلمه حرف بزنم![]()
انقدر برا شهرام شیطونی میکنم که شده عین خودم
،داشت تو لیوان لب می خورد ،دیدم داره میخنده فهمیدم یه فکر شیطونی داره ،آب خورد باقیماندش و ریخت رو صورتم
،منم بلند شدم و تا تونستم گوشمالیش دادم
،دیگه شهرام بلند شد ،یکی من زدم دو تا اون زد
،دوتا من زدم چهار تا شهرام زد انتقدر همو زدیم
که صدای خندهمون کل ساختمون برداشته بود
،بعد می دیدم حریفش نمی شم گازش می گرفتم
دیدم باز این جوری جواب نمی ده ،یه فکر شیطونی زد تو سرم
،گفتم بسه دیگه بیا بشین حرف بزنیم
،نشستم بغلش ۲ تا بوسش کردم
تو بوس سومی گازش گرفتم ،و الفرار ![]()
بازم برمی گشتم و قولش می زدم که دارم بوست می کنم
،دوباره گازش می گرفتم
خیلی مزه می داد کلی چسبید بهم 
،از بس دلم براش ضعف میره ،وقتی میاد خونه می نشینم بغلش
،محکم بغلش می کنم
،صورتش و ناز می کنم و بعدش می بینم با ناز کردن دلم خنک نمی شه
و همش میزنم صورتش
،شهرام و مامان همین جور نگاه می کنند
بعدشم میگم منو بغل کنه
،اونا هم بهم می خنده و میگن عینه یه بچه میمونه
میبره تو اتاق و حسابی حسابی از خجالتم در میاد![]()
موقع رفتنشم محکم بغلش می کنم بوی عطر و تنش مستم می کنه
اصلا نمی خوام یه لحظه ازش جدا شم
،نمی دونم چرا رفته رفته بهش وابسته می شم ،هر چه بیشتر پیشم باشه جدا شدن ازش برام سخته تر می شه ،قراره نامزدی مون یک سال و یا یک و نیم سال بود ،ممکنه به اجبار چند سال نامزد بمونیم ،نمی دونم این چند سال و چه جوری بگذرونیم
هر چند شهرام هفته ای چند روز خونه ماست ![]()
،در طول نوشتن این پست یه لبخند پهن رو لبام می نشست![]()
پ.ن عشقولانه: شهرام عزیزم ،همسرم بودنت در کنارم یه آرامش عجیبی بهم میده که با هیچ چیز قابل قیاس نیست ،نفسم منتظر لحظه ی مقدس که تو رو در آغوش بگیرم ،بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم ،و با تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم ،آری من تو را دوست دارم ،و عاشقانه تو را می ستایم
ما همانيم كه بدان مي انديشيم