خواستگاری
سلام خدمت دوستای نازنیم
پنجشنبه از ساعت ۵ شروع کردم به حاضر شدن ،
اول دستی به موها کشیدم بعد آرایش کردمو یه کت فیروزای رنگ با دامن خیلی کوتاه البته با جوراب شلواری پوشیدم
قرار بود اول مامای شوشو بیاد بعد ۱ ساعت شهرام بیاد ، برادرم خونه بود ، به شهرام سپردم که به مامانش سفارش بکنه که سوتی نده که ما از قبل با هم آشناییم
،برادر به این مورد خیلی حساسه
ساعت ۷ مامی شوشو اومد ، باهام دست داد و شیرینی رو داد دستم گفت خوبی ثنا جون ![]()
یکم بعد گفت ثنا اونروز (جشن جاری ) با گرما چه کردین ، هوای خونه خیلی گرم بود ، ما گفتیم مراسم و بندازیم تو تالار اونا قبول نکردن 
بعد حین صحبتاش فقط از جاری جان تعریف و توصیف کرد ،انگار مراسم خواستگاری جاری بود
، ولی خوب بلده خواسته های خودش چه جوری به آدم تحمیل کنه 
در کل خوب بود، معلوم بود از ازدواج ما رضایت کامل و داره
، بعد ۱ ساعت مامانش زنگ زد به شهرام که بیاد ،منم رفتم مثل یه بچه خوب مانتو و شلوارم با شال و سر کردمو اومدم نشستم
، شهرام زنگ زد و برادرم در و براش باز کرد
با ورود برادرم و شهرام جو خیلی سنگین شد
.کسی به جز مامی شوشو حرف نمی زد ،خیلی هوامون داشت که سوتی نده، ولی خوب حرفه ام نبود ولی خدا رو شکر برادرم متوجه نشد
مامی شوشو از برادرم پرسید ،نظر